تبلیغات
کمالستان - خوشا به حالت ای روستایی...
کمالستان
یا رب نظر تو برنگردد
شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده : طلبه
در حواشی شهر بجنورد روستایی کوهستانی بود که گاز نداشت و هیچ موبایلی آنتن نمی داد. یعنی چیزی محروم تر از آن قسمت از بشاگردی که من دیدم. در حمام بر سرشان کاسه کاسه آب می ریختند و منظور مرا از دوش متوجه نمی شدند! می گفتند در زمستان آنقدر برف می آید که درِ خانه را نمی توانیم باز کنیم! آنهم با آن خانه های سست کاه گِلی. زمستان ها فکری میشوم آنها الان چگونه دارند روزگار می گذرانند؟! الان چه میکنند؟ کسانی که دنیای شان با من فاصله ها داشت. دغدغه ها و سختی هایشان نیز.
البته آنها در سختی بزرگ شده بودند. خیلی خوب حل مسئله میکردند. برعکس ما شهرنشینان اهل نِق نبودند.
زنانشان جدای از کارهای زیاد خانه دوشادوش مردان به دام ها رسیدگی میکردند و گوجه چینی و بیابان گردی راه در آمدشان حساب میشد. یعنی یکسره مشغول تلاش! برعکس ما شهری ها؛ که از بیکاری می افتیم دنبال تجمل و گیر دادن به خدا پیغمبر که "آخه چرا من؟!" و دعوا سر بحث های بی اهمیت و هرزه گویی در تلگرام و...
خیلی راحت میخندیدند. زود صمیمی میشدند در حدی که روز آخر جهادی اشک هایشان جاری بود از دلتنگی!! برعکس ما شهری ها؛ جان مان بالا می آید برای یک دوستت دارم واقعی، از کنار هم رد میشویم بی آنکه دلمان برای هم بتپد.
با خواندن یک بیت شعر روضه، آن هم با صدای ضایع من، به پهنای صورت اشک میریختند!! بر عکس ما شهری ها؛ کم مانده روضه خوان با کلاهخود و نیزه و ماکت به هیئت بیاید تا بلکه ما... از بس که ذائقه مان را تغییر دادند و آستانه ی تحمل ما را در روضه بیخود بالا بردند!....
اصلا نمیخواستم این ها را بنویسم، و نمیخواهم روستاییان را تطهیر کنم و شهر را بَدِه!
اصلا مخاطبم توء خواننده وبلاگ نیستی!
من با سکینه کار دارم که در دوساعتی مشهد بود و مشهدی نبود!
من با مرضیه کار دارم که مراقبت از مادر پیرش، پیرش کرده بود.
من با ام البنین کار دارم، با بلقیس و...
با آن دختران جوان روستایی که فکرمیکردند وضع زندگی ما مانند همین تبلیغات تلویزیونی شیک و رویایی ست!
ببینید! شهر، این چیزی ست که من امشب آن را بالا آوردم! بیهوده به آن دل بستیم.
شاید هیچ وقتِ هیچ وقت همدیگر را نبینیم، شاید هیچ وقت دیگر صدای من به شما نرسد،‌اما اکنون دل تنگتان شدم. من که شماره تان را ندارم. ولی کاش الان به من زنگ بزنید و با همان لهجه ی محلی مثل همیشه با من شوخی کنید و من نفهمم و الکی بخندم!



1. به کوتاهی مسئولین و نقش آنها در محرومیت این مردم و ... از این حرف هاکاری ندارم! این بحث ها سر جای خود.
2. خودم به محاسن معایب شهرنشینی و روستا نشینی آگاهم!
3.اینکه شاید من این دوستان روستاییم را دیگر نبینم نشات گرفته از ضعف اردوهای جهادی دانشجویی ست. که امتداد و بازگشت به همان منطقه، در کار نیست غالبا!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 تیر 1396 06:13 ب.ظ
When I originally commented I appear to have clicked the -Notify
me when new comments are added- checkbox and now whenever a
comment is added I get 4 emails with the exact same
comment. There has to be a way you can remove me from that service?

Thanks!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 08:42 ب.ظ
This is my first time pay a visit at here and i am in fact
pleassant to read all at single place.
جمعه 11 فروردین 1396 04:25 ق.ظ
Hey! Do you know if they make any plugins to protect against hackers?
I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any suggestions?
شنبه 29 خرداد 1395 02:12 ب.ظ
منم دلم خواست
هرچند توی اطراف ما محله ای هست که کم از یه روستای دور افتاده نیست
و عجیب شرایط غمباری داره
نظر مسئولین شهر در رابطه با اون محله اصن گفتنی نیست،از بس مسئولین....
طلبه
خدایا همنشینی با فقیران را روزی من قرار ده!
صحیفه امام سجاد
دوشنبه 10 خرداد 1395 12:23 ق.ظ
ن هستم.
اسم یادم رفت..
طلبه
منم ف هستم
دوشنبه 10 خرداد 1395 12:22 ق.ظ
شما با این متن حسرت همیشگی من رو از بی توفیقی بودن در این فضا صد چندان میکنی..
کاش یک روزی نه برای درجات معنوی و خدمت به خلق، که اول برای هدایت خودم، در این فضا تنفس کنم..
فعلا که تکلیف جای دیگریست..
طلبه

مهم مفید بودنه. که شما ماشاءالله...!
من اما.... نمیدونم چه مدت زمانی باید بگذره تا دوباره روزیم بشه، ولی واقعا به نظرم همنشینی با "روستاییان مومن فقیر" برا آدم خیلی رشد داره..البته برا اهلش، نه مثل من که فقط تماشا میکنم!
یکشنبه 9 خرداد 1395 02:21 ق.ظ
سلام

وبلاگ خیلی زیبایی داری!

به منم سر بزن!

منتظرم!


طلبه
سلام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

"به خودکارم نگاه کردم که لبه اش پریده بود. هوس کردم خودکاری نو داشته باشم، و دچار این وسواس شدم که برای نوشتن از جبهه باید قلم آدم نو باشد. نو بودن قلم یعنی انگار که وضو داشته باشی.
من بی وضو از جبهه نمی نویسم. و تا حالا ماشه ی تفنگم را بی وضو نچکانده ام. مگر جز این است که جنگیدن در این جبهه عین عبادت است؟"


نه آبی نه خاکی_سوره مهر

مدیر وبلاگ : طلبه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :