تبلیغات
کمالستان - قیل و قال کودکی برنگردد دریغا....
کمالستان
یا رب نظر تو برنگردد
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : طلبه

صبح تا شب مادرم

می کند کار و تلاش

کارهای خانه مان

آه کمتر بود کاش

طشت سنگین را خودش

می کند از جا بلند

رختها را یک به یک

می گذارد روی بند

می رود بازار شهر

نان و سبزی می خرد

خوب می دانم که باز

پول کم می آورد

تازه او بعد از خرید

کارها دارد هنوز

نفت می ریزد کمی

بر چراغ گردسوز

می رود در گوشه ای

چشم می دوزد به در

می نشیند منتظر

تا که می آید پدر

غصه انگار از دلش

ناگهان پر می زند

خنده بر لبهای او

نقش دیگر می زند

می دود سوی اجاق

شعله را کم می کند

شام ما را می دهد

چای را دم می کند

خسته است اما به من

خنده اش جان می دهد

دستهای مادرم

بوی قرآن می دهد 


خدا خیرت دهد افشین علاء!! حالا مگر من از خاطرات بیرون میروم؟ 


قبل از اینکه اینترنت باب شود پدرم همیشه روزنامه بدست به خانه می آمد. آمدن بابا برایم یک تفریح حساب میشد. مخصوصا اگر در دستش کیهان بچه ها میدیدم.
همه دور مجله حلقه میزدیم. قبل از این که کیهان را بخوانیم اول صفحاتش را بو میکردیم. بلا استثناء! انگار مستحب است!  قسمت سیاه و سفیدش مال خواهرانم بود و قسمت رنگی اش (فکرکنم شاپرک) مال منِ بیسواد! بابا برایم میخواند. کلا قصه گویی پدرم خوب است. الان هم که برای نوه ها گاهی داستان تعریف میکند بی اراده گوشهایم تیز صدای بابا میشود...

خلاصه این شعر، اکنونی به دست من رسیده که صبح داشتم غصه ی موهای سفید مادرم را میخوردم. که تند تند ریشه گیری میکند. و دیشب خوابش را دیدم! و دلتنگش شدم! و امتحان فلسفه دارم! و ماندم بروم خانه مادرم؟ و یا بمانم درسم را بخوانم؟ و عشق میگوید برو! و عقل میگوید بمان! و لوّامه می گوید حداقل از پای سیستم بلند شو! ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 11:59 ق.ظ
این مدت که از کوچه نجاری زیاد میگذرم، خیلی چشم میدونم که جنابعالی را با آن رفیق نسبتا قلقلکی ت ببینم..
ولی توفیق زیارت مرا ندارید..
اگر ببینمت حتما کارت شناسایی ت را وارسی میکنم. و بعد از زن شریعتمداری حتما میپرسم که کیهان بچه ها دقیقا تا کی در می آمد که تو همچین خاطره هایی ازش داری..
لابد چهار روز دیگر از گیلی گیلی و خلخته و دیدن دزد عروسک ها در سینما هم خاطره داری..!!
شما خیلی سن ت قد بدهد الو الو من جوجو ام را در سینما دیده باشی..
مثلا همسن خواهر منی..
گرچه من خاطره ی این فیلم آخری را فقط حضوری تعریف میکنم که مسائل عرفی به خطر نیفتد..
طلبه

رفیقم که هر روز از اون کوچه رد میشه.
اما من...
برای حضور من در آن کوچه زیاد دعا کنید!!
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 07:52 ق.ظ
کامنت اول
طلبه

سلام اول
جمعه 10 اردیبهشت 1395 05:45 ب.ظ
تو واقعا سن و سالت به کیهان بچه ها و اینها قد میده؟
یا این متن کپی ست..

ضمنا شما که ثابت کردی خونه مامانت اینا درس بهتر میخونی.. چرا این همه زمینه چینی..
طلبه
منو اینجوری نگاه نکنین! خیلی بزرگتر از این حرفهام!!
تا جایی که یادمه تا وقتی مدرسه نمی رفتم کیهان بچه ها بود، بعدش مجله ی دوست اومد.
چرا خاطرات منو کسی باور نمیکنه??! حتی خواهرام!!!
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 06:53 ب.ظ
سلام وبلاگ خوبی داری . اگر ماشین داری به سایت ما سری بزن ما تولید کننده کیسه زباله خودرو هستیم . ممنونم
طلبه
سلام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

"به خودکارم نگاه کردم که لبه اش پریده بود. هوس کردم خودکاری نو داشته باشم، و دچار این وسواس شدم که برای نوشتن از جبهه باید قلم آدم نو باشد. نو بودن قلم یعنی انگار که وضو داشته باشی.
من بی وضو از جبهه نمی نویسم. و تا حالا ماشه ی تفنگم را بی وضو نچکانده ام. مگر جز این است که جنگیدن در این جبهه عین عبادت است؟"


نه آبی نه خاکی_سوره مهر

مدیر وبلاگ : طلبه
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :